مني به وسعت تمام نبودن هاي تو
قسم ميخوردي وفادار باشي
اين شعرو به مناسبت روز مادر تقديم ميكنم به مادر گلم
ای بهار آرزو ها با تو سبز … در خزان دوستی تنها تو سبز
دامنت مهد بزرگی های من … هستی من عشق من دنیای من
رحمت بی انتهای داوری … خاستگاه عشق پاکی مادری
سایه ی لطف خدایی برسرم … جاودان باش ای گرامی مادرم
یاد باد آن روزهای کودکی … با تو ای مشگل گشای کودکی
زنده بودن را به من آموختی … تا مرا روشن کنی خود سوختی
دست تو دست نوازش بود و ناز … ناتوانی های جان را چاره ساز
بر سر بالین من شب تا سحر … می نشستی دیدگان از عشق تر
تا به چشم من نشانی خواب را … رام سازی کودک بی تاب را
از دل من تیرگی بر داشتی … نور را در جان من انباشتی
بر زبانم هر کلامی می نشست … داشت در آن سایه ی لطف تو دست
اینک ای والا ترین راز حیات … ای نشان احترام کاینات
ای گل دلبستگی های وجود … یادگار ار خستگی ها ی وجود
مهربانی جلوه ی دامان توست … زندگی گوی دم چوگان توست
آفرینش با تو آرامش گرفت … عشق با عشق تو پردازش گرفت
با صفایت رمز پاکی شد درست … هر چه خوبی هست اینک مال توست
با رضای تو بهشت آمد به دست … رشته ی مهر تو را نتوان گسست
تلقین محض
ماجرا از این قرار بود که آن روز صبح رمان ترسناکی می خواندم. با این که هوا روشن بود. قربانی نیروی تلقین شدم.
این تلقین تصوری را در من بوجود آورد که قاتل بی رحمی توی آشپزخانه قایم شده. قاتل دشنه بزرگی را توی دستش گرفته و منتظر ایستاده تا با ورود من به آشپزخانه به رویم بپرد و چاقو را به پشتم فرو کند.
با اینکه درست رو به روی در آشپرخانه نشسته بودم و اگر کسی می خواست به آشپزخانه برود. می بایست از جلو چشمانم رد می شد و تازه به جز در ورودی آشپزخانه راه دیگری هم برای رفتن به آنجا نبود. با این همه، باز فکر می کردم قاتل پشت در کمین کرده.
اما من قربانی نیروی تلقین شده بودم و جرأت نمی کردم وارد آشپزخانه بشوم. این موضوع نگرانم کرده بود اما چون دیگر وقت ناهار بود. باید حتماً به آشپزخانه می رفتم.
در آن وقت زنگ خانه را زدند.
بی آنکه از جایم بلند شوم، داد زدم: «بیا تو، در بازه».
سرایدار ساختمان با دو یا سه نامه وارد شد.
گفتم: «ببین، پام خواب رفته. می شه بی زحمت بری از آشپزخانه یه لیوان آب برام بیاری؟»
سرایدار گفت: «البته».
در آشپزخانه را باز کرد و رفت تو. چندی بعد صدای فریادی را شنیدم و صدای جسمی که با افتادنش، تمامی ظرف و ظروف و بطریها را از روی میز آشپزخانه کشید و به زمین ریخت.
یکدفعه از روی صندلی بلند شدم و به آشپزخانه دویدم.
نیمی از بدن سرایدار روی میز افتاده بود و دشنه بزرگی توی پشتش فرو رفته و کشته شده بود.
خیالم راحت شده بود، چون معلوم شد هیچ قاتلی توی آشپزخانه نبود
دستم را بگیر کوچولو!
پسرش که دنیا آمد؛ تپل و مپل بود عینهو یک پهلوان... یک رستم درست و حسابی. از روزی که دنیا آمد وقتی پدر دستش را نوازش کرد؛ انگشتان کوچولویش را دور انگشت اشاره پدر گــره کرد. پدر ذوق زده به همه نشان داد: ببینید میشه روش حساب کرد از حالا دستمو محکم گرفته! مادر بزرگها و پدر بزرگها و خاله و عمه و عمو و دائی که برای زایمان زنش؛ همه تو بیمارستان جمع شده بودند ذوق زده بودند و شاد نگاهش میکردند. بچه در آغوش زنش بود؛ به هم عمیق نگاه کردند و هر دو بالای سر نوزاد را بوسیدند...!
بچه ها که بزرگ میشوند یادمان میرود چه عادتهایی دارند؛ اما بعضی از عادتهای آنها باقی میماند؛ همیشه عادت کرده بود انگشت پدر را محکم بگیرد..تازه که میخواستند راهش بیندازند پدر انگشتان اشاره اش را به سمت او میگرفت و او با دستان کوچک و تپلش انگشتش را میگرفت؛ بالاخره همینجوری راه افتاد. پدر میگفت: دیدی گفتم میشه روش حساب کرد دستمو محکم میگیره..
زنش از اداره آمده بود و داشت برای شام آشپزی میکرد؛ لبخندی زد و به هردو نگاه کرد. پدر گفت ای جانم! خسته شدم بگذار دراز بکشم؛ آهان حالا چاقالو بیا روی شکمم...و اول یک پایش را خم میکرد بعد آن یکی پا را خیلی با احتیاط صاف دراز میکرد و مینشست و بعد دراز میکشید و بچه را میگذاشت روی شکمش و بازی میکردند...
پدر دنبالم میکنی؟ هر وقت این درخواست میشد مادر میگفت: من آمدم بگیرمـش... اما اینبار دوباره گفت: پدر! پدر دنبالم میکنی؛ تند میدوی منو بگیری؟
پدرو مادر نگاه عمیقی به هم انداختند؛ پدر گفت: بدو آمدم بگیرمت!
پسرک با شوق میدوید دور اطاق و پدر در حالی که به سختی پاها را بلند میکرد؛ شروع کرد به تند تند راه رفتن برای دنبال کردنش. پسرک با نا امیدی برگشت و گفت: تندتر پدر؛ تند تند..
مادر گفت: نه پسرم؛ بابات؛ بزرگه پاش میخوره به میزو صندلی میشکنند.. بگذار بابا همینجوری دنبالت کنه.
پدر گفت: آره پسرم؛ مامان ناراحت میشه اگه چیزی بشکنه.!! حالا تو بیا منو بگیر کوچولو.
و هر دو نگاه عمیقی به هم انداختند....
جلوی دبستان ایستاده بود و منتظر پسرش بود که جلوی در مدرسه پیدایش بشود؛ بچه ها شیطان و بازیگوش میدویدند و از لای در مدرسه که پدرها را میدیدند؛ شیر میشدند و مثل گلوله به سمت پدر و مادرهاشان میدویدند. پسرش دوید بیرون با کوله پشتی کوچولوی کلاس اولی ها. دستانش را به سمت پدر باز کرد که بپرد بقلش. پدر مثل همیشه یک پایش را خم کرد و با پای صاف و کشیده دیگر کمی خم شد و او را در آغوش کشید و بالا برد و بقل کرد. پسر گفت: سلام بابا؛ منو مثل عمو میچرخونی؟: نه پسرم توی کوچه ایم پات میخوره تو صورت بچه های مدرسه؛ بارک الله کوچولو حالا بیا پائین دستمو بگیر مثل دو تا مرد با هم راه بریم.
هفته دفاع مقدس بود؛ توی کلاس داشتند از جنگ و رزمنــده و جانبــاز صحبـت میکردند؛ که خانم معلم بعد از یک مقداری توضیح راجع به جنک و رزمنده ها؛ ناگهان رو کرد به بچه های کلاس و گفت: جانباز! مثل پدر این پسر گلم که یک پاشو از دست داده است؛ رفته جبهه جنگیده؛ از کشورمون دفاع کرده؛ یکی از اعضا بدنش را از دست داده اما شهید نشده و زنده است؛ و مایه افتخار همه ماها. به افتخار پدر این پسر گلمون یک دست مرتب بزنید..... و همه بچه ها دست زده بودند و پیش خودشون به اون حسودی کرده بودند که خوش به حالش.. با خودش فکر کرد: خانم معلم اشتباه گرفته؛ من که بابام چیزیش نیست...؟ بابا جبهه رفته و جنگیده اما چیزیش نیست؛ ولی عیبی نداره برام دست زدند؛ دیگه نمیشه به خانم بگم اشتباه کرده آبروش میره جلوی بچه ها....
تا شب توی فکر بود؛ منتظر بود بابا بیاد تا بهش بگه خانم معلم چه اشتباهی کرده و یکی از عکسهای جبهه بابا را بگیره ببره برای خانم معلم. پدر آمد و اینبار پسر کوچولو با دقت بیشتری به پدر نگاه کرد و دید که پدر وقتی که خم شد بند کفشهاشو باز کنه یکی از پاهاشو خم نکرد هیچوقت متوجه این ماجرا نمیشد. دوید جلو وبا کنجکاوی گفت: سلام پدر چرا پاتو خم نکردی...؟
پدر گفت: سلام کوچولو سلام قهرمان؛ خسته ام پام درد میکنه ..... نمیتونم راه بیام؛ بیا منو راه ببر تا تو اطاق؛ بیا بیا دستمو بگیر کوچولو. پسرک با شیطنت دست پدر را گرفت اما ذول زده بود به پای پدر و شروع کرد به تعریف کردن که: پدر امروز خانم معلم توی کلاس منو اشتباهی گرفت همه برام دست زدند! مادر داشت چایی که ریخته بود میآورد خنده کنان گفت: سلام؛ خسته نباشی. و روشو کرد به پسرش و پرسید: چی رو اشتباه گرفته بود؛ مادرم؟
پسرک باز هم رو به پدر گفت: شما رو اشتباه گرفته بودند؛ خانم معلم میگفت شما شهیـد شدی؛ اما هنـوز زنده ای! بعـد برامون دست زدند!.... پدر و مادر نگاه عمیقی به هم انداختند؛ پدر که تازه نشسته بود عرق پیشانی اش را آرام پاک کرد؛ از همسرش برای چایی تشکر کرد و با دقت به پسرش نگاه کرد؛ کمی سکوت کرد و به هوای مرتب کردن کوسنهای پشت کمرش کمی وقت کشی کرد و بعد گفت: نه پسرم معلمت ماهارو اشتباه نگرفته.
زن سینی چائی به بقل نشست! با دقت به پسرش نگاه کرد و گفت: نه مادرم؛ شمارو اشتباه نگرفتند ولی شما چون کوچولویی هنوز متوجه منظور خانم معلم نشدی.
پسرک هاج و واج و با عجله؛ انگار که بخواد جلوی اشتباه مادر و پدر را هم بگیرد تا آنها هم همان اشتباه خانم معلم را نکننــد گفت: نه مامانی؛ اون فکر میکرد بابا شهید شده ولی هنوز زنده است. میگفت یعنی بابا زخمی شده؛ پاش یک چیزیش شده.
پدر گفت: بیا؛ بیا بقلم تا برات تعریف کنم یعنی چی؛ تو یک قهرمانی؛ یک قهرمان کوچولو و انگشتش را به سمت پسر کوچولو دراز کرد؛ پسر روی عادت فورا" دستش را دور انگشت پدر مشت کرد و روی پای دراز شده پدر پرید و رفت بالای زانوی پدر نشست.
پدر آرام آرام شروع کرد برای او از جبهه و جنگ تعریف کردن؛ و پسرک با بی تابی گفت: میدونم پدر؛ عکسهاتو هم دیدم؛ میدونم آن دوستت که توی عکسه شهید شده برام گفتی! ولی اون شهید شده نه شما! من هم همینو میگم عکس دوستتو با خودت بده ببرم نشون بدم؛ بگم اون شهید شـده.. پدر خندید؛ عمیق و خشک و.. نمناک؛ گفت: نه پدر جان گوش کن شما دیگه از الان یک مرد درست حسابی میشی گوش کن! حاضری؟ بگم؟ تعریف کنم؟ پسرک هم که منتظر یک داستان مهیج و دلنشین بود به سرعت گفت: بگید.!
پدر باز شروع کرد آرام آرام از جنگ گفتن و اینکه آن روز که دوستش کشته شده بود. پسرک اصلاح کرد: شهید شده بود..! پدر لبخند زد و گفت بله شهید شد؛ اما از آن روز یک چیزی برای قهرمان کوچک گفته نشده بود و آن اینکه پدر یکی از پاهایش را همان جا از دست داده بود و هفت سال بود که پدر و مادر با دقت تمام این مسئله را از او پنهان کرده بودند.
پسرک با چشمان از حدقه در آمده گفت: یعنی شما یک پا ندارید؟ پدر سرش را بالا گرفت و خیلی محکم و جدی گفت: بلــه! پسر تا حالا پدر را اینقدر جدی ندیده بود؛ جدی؛ آرام؛ و قوی. پسر گفت: ایناهاش؛ یکی؛ دوتا!
پدر گفت: یکی از پاها مصنوعیه؛ میخواهی نشونت بدم. مادر گفت: مامان جون خیلی جالبه مثل آدم آهنیت که پاهاش آهنی و قوی هست. اینقدر خوشت میآد.
پسرک خودش را از روی پای پدربه پائین ســر داد و عقب ایستاد و گفت: ببینـــم؟
پدر به آرامی پاچه شلوار را بالا زد؛ برایش سخت بود؛ سالها بود با پوشیدن جورابهای کلفت و بلند مواظب بود که پسر عزیزش چشمش به پای مصنوعی اش نیافتد؛ حتی در گرمای تابستان که دوستانش که وضعیتی شبیه او داشتند گهگاهی از زخم شدن پاهایشان گله میکردند و پای مصنوعی را در میآوردند و با عصا بیرون میآمدند؛ زخم و درد را تحمل کرده بود تا کودک آزرده و غمگین نشود؛ تا به سنی برسد که بفهمد؛ آنچه را که بایـد.
مادر روی زمین نشست و به پدر کمک کرد؛ وقتی پدر همانطور که دولا شده بود جورابش را در آورد به فکر فرو رفت؛ مادر مثل همیشه به کمک پدر آمد و با آرامش و احترام شروع به در آوردن جوراب کرد؛ هر دو نگاه عمیقی به هم انداختند و جوراب که درآمد. پسرک برای اولین بار در زندگیش یک پای مصنوعی دید؛ به رنگ پوست بدن؛ براق و صیقلی زیر نور اطاق برق میزد.. صاف بدون هیچ چین و چروکی. مادر و پدر کمی پاچه شلوار را بالاتر زدند و به او نگاه کردند و مادر گفت: ایناهاش. بیا جلو ببینش؛ بیا مادر بیا بهش دست بزن.
پسرک با احتیاط جلو رفت؛ کمی شک داشت که دست بزند یا نه؟ راستـش دلش برای پــدر سوختــه بــود؛ که اینجور آرام به او نگاه میکرد و پایش را دراز کرده بود. باز به پدر نگاه کرد.
پدر چشمکی زد و با ســر به او اشاره کرد که بیا جلو. پسرک گفت: از جاش در میآد؟ درش میآری؟
پدر با لبخند سری تکان داد و به آرامی فشاری به پای مصنوعی آورد؛ و مــادر با احتیـــاط پای مصنوعی را از پاچه شلوار به سمت بیرون کشید.حالا جـای پـای پـدر در شلوار خـالی بـود.!
باز به پدر نگاهی انداخت.
به پدر گفت: پا مصنوعی واقعیـــه؟
پـدر و مادر؛ از سئوالش جا خوردند؛ از تناقضی که در جمله بود خنده شان گرفت؛ به هم نگاه میکردند و میخندیدند؛ اما پــدر بیشتر از مادر میخندید؛ از ته دل؛ از ته ته دلش.... قاه قاه...
پدر گفت: واقعیه. واقعی واقعی.!
داشت نقاشی میکشیــد؛ با خودش به نتیجه رسیده بود که معلم بیخودی نگفته بود برایشان دست بزنند؛ پدرش یک شعبده باز واقعی بــود؛ هم شهیـد بود؛ هم زنــده! تــازه..توی این سالها پای واقعیش را زیر پای مصنوعی قایــم کــرده بــود! به خودش گفت: هیچ پدری مثل پدر من قهرمان نیست؛ پدر من قهرمان واقعیه.
پـدر
نشست هنوز پای مصنوعی کنار دست پسرک بود؛ تا دید پدر روی مبل نشست و از
چرت زدنش بیدار شده؛ خواست پای مصنوعی را بقل کند ببرد برای پــدرش..
پدرگفت: نه اونو نیارش؛ بیا قهرمان؛ بیـا خودت به من کمک کن!
و انگشتش را دراز کرد: دستمو بگیر کوچولــو.
آن سوی پنجره
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه می گرفت.
این پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تصویف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
پرستاری که برای حمام کردن آن ها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند .
مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترک کرد .
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند .
هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد ، در کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد
مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ؟
پرستار پاسخ داد : شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند!!.
میبینم
در زمان های قدیم یک کشاورز در منطقه مرکزی چین بود.
او پول زیادی نداشت وبه جای تراکتور از یک اسب پیر برای شخم زدن زمینش استفاده می کرد.
یک روز بعد از ظهر وقتی که داشت توی مزرعه کار می کرد اسب افتاد و مرد
همه افراد روستا گفتند"چه چیز ناگواری برای اتفاق افتادن"
کشاورز به سادگی گفت"می بینیم"
او یک فرد آرام وبی سروصدا بود.به همین خاطر همه ی افراد روستا جمع شدندویک اسب به عنوان هدیه به او دادند
حالا واکنش همه این بود"چه مرد خوش شانسی"
کشاورزگفت"می بینیم"
دو روز بعد اسب جدید از حصار پرید وفرار کرد.
همه روستاییان توی سر خودشان زدند و گفتند"چه مرد بینوایی"
کشاورز لبخند زد و گفت"می بینیم"
سرانجام اسب راه خانه اش را پیدا کرد وهمه دوباره گفتند" چه مرد خوش شانسی"
کشاورزگفت"می بینیم"
سال بعد پسر جوان کشاورز که برای سواری رفته بود از روی اسب افتاد و پایش شکست
همه روستاییان گفتند"چه خجالتی برای این پسر فقیر"
کشاورزگفت"می بینیم"
دو روز بعد ارتش برای برگزیدن سربازان تازه به دهکده آمد.
وقتی آنها دیدند که پای پسر کشاورز شکسته است.اوراانتخاب نکردند.
همه گفتند"چه مرد جوان خوش شانسی"
مرد دوباره لبخند زد وگفت"می بینیم"
شعر و متن های عاشقانه و بسیار زیبا
اس ام اس عاشقانه فروردین 91
اس ام اس عاشقانه مرداد 91
دلم تنگه
دلم تنگه ، دلم تنگه اندازه دل تنگه همه آدما
نمی دونم چرا وقتی دلم تنگه احتیاج دارم کسی باشه هیچ کس نیست
تنهای تنها میشم فقط و فقط بغض میکنم . . .
بغض میکنم و فقط و فقط تنهاییه که من و در آغوش میگیره
خستم اونقدر که دلم میخواد قد۱۰۰۰ سال بخوابم
خیلی سخته چیزی تو دل داشته یاشی ولی نگی
نگی برای اینکه فراموش کنی هرچی که بوده یا هرچی که قراره بشه
سخته که همه اعتمادت شکسته شده باشه و دوباره بخوای اعتماد کنی
سخته وقتی می خوای اعتماد کنی وجودت پر از ترس میشه
پر از حس دلتنگیه وقتی میترسی از اینکه نکنه بازم اینبار تمام دنیات و خراب کنند ؟!
نکنه دوباره حس زندگیم و شادیم و تمام ارزوهام و بگیرند
دلت میخواد که بری عقب بگی من سهمی از عشق نمیخوام
عشق و بزاری برای کسایی که میتونن بشکنن خیانت کنن بی وفایی کنن
برن و براشون هیچی جز خودشون مهم نباشه
خیلی سخته از اینکه همیشه یه ترسی باهات باشه و نتونی به هیچ وجه مهارش کنی
ترس سایه به سایه دنبالت بیاد یاد آوریت کنه چی شده همش بگه مواظب باش
خودت که ترس داری هیچی
هرکیم بهت میرسه ترست و اضافه کنه فقط و فقط بگن از شکست دوباره بترس
مواظب باش،بجای اینکه بهت جرأت بدن بگن برو دوباره آدم قبلی باش
نترس و دیوونه بجا اینکه ترس و ازت بگیرن هی زیادش میکنن اونقدر که دلت میخواد بری جاییکه تنها
باشی ،کسی نباشه یادآوریت کنه چی شده چی سرت اومده چه حالی بودی یا چقدر . . .
خدایا تمام وجودم در سکوت داره فریاد میزنه داره فریاد میزنه که خدایا میترسم
از دنیا از آدماش از نامردیاش از عشقایی که الان هست و ۲ روز دیگه هیچ اثری ازش نیست
از ادعاهای پوچ و تهی
کاش ۱۰۰ سال پیش زندگی میکردم حداقل اگه عاشقیم بود واقعاً عاشق بود
نه یه هوسران که اسم خودش و عاشق میزاره
دارم خفه میشم خیلی چیزا دارم که نمی تونم بگم ،نمی تونم بنویسم
خدایا فقط از خودت کمک میخوام تویی که میتونی آرامش و به من برگردونی . . .
بارون

بچه که بودم با یه حس کودکانه شاد شاد همیشه دلم میخواست برم زیر بارون بچرخم و داد یزنم
بارون ببار و خیسم کن عاشق این بودم که بارون خیسم کنه انقدر خیسم میکرد که کم میاوردم
میومدم کنار و از اینکه خیس شده بودم گریه میکردم . . .
ولی الان دلم میخواد برم زیر بارون بچرخم و داد بزنم بارون ببار هرچه قدر که دلت میخواد ببار
دیگه کم نمیارم ،من خودم خیس خیسم خیس از بارون چشام . . .
دیگه کم نمیارم انقدر زیر بارون میمونم و میبارم تا بارون کم میاره . . .
هرگز نمي توانم فراموشت کنم
هرگز نمي توانم فراموشت کنم... و فقط مي توانم بگويم: آنکه را دوستش داريم همه حقي بر ما دارد.حتي حق آنکه دوستمان نداشته باشدونمي توان هيچ رنجشي از او بر دل گرفت بلکه تنها بايد از خود رنجيد که چرا تا به آنقدر کم شايسته محبت بوديم که دوست ما را ترک کند. واين خود درديست کشنده
زخم ها يم را به تو پيشکش مي کنم.اين بهترين چيزي است که زندگي به من داده است
سخت است هنگام وداع ؛ آنگاه که در مي يابي چشماني که در حال عبور است ، پاره اي از وجود تو را نيز با خود خواهد برد
عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري *دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري* من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم *شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام
آدم شايد بتونه مثل قطره اشكي كه از چشماش ميافتن بعضي ها رو از چشماش بندازه ولي هيچوقت نميتونه جلوي قطره اشكايي كه با رفتن بعضي ها از چشماش مي افتن رو بگيره
هيچ کس اشکي براي ما نريخت ...هر که با ما بود از ما مي گريخت ...چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
انتظار
چشم هایم نگرانش هستند
هر بار به یادش گذری میزنم
به سپیدار بلند
به همه شب بوها
و سراغش را از خاطره ها میگیرم
هر صبح چشم هایم را با انتظار میشویم
و هر شب اسمش را با بهترین واژه ها می گویم
ولی افسوس که سهم دل من از او
کمی انتظار تا خورشید
کمی انتظار تا فردا ها
کمی انتظار تاچشم هایش هستند
ولی دیگر شب ها در گریه غرق نمی شوم
اشک هایم بی هوده است
رنگ شب بوی او را می آورد
و من و ستاره ها چشم به راهش هستیم
شعر از خانم حیدر زاده
میبخشمت بخاطرترانه های صادقم
بخاطرسخاوت قلب همیشه عاشقم
میبخشمت بخاطرتویی که خیلی بدشدی
پیش توگریه کردمُ رفتی نموندی کم شدی
میبخشمت اگه نشد یه روزی مال من باشی
ولی بازم ازت میخوام گاهی بیاد من باشی
میبخشمت اگه که من خوب میدونم دلت میخواست
چشمای تورازی بودن ولی غرورتونخواست
می بخشمت عزیزم می بخشمت عزیزم
میبخشمت بخاطرچشمایی که منتظرن
خاطره هایی که نشد ازتوخیال من برن
میبخشمت بخاطرفاصله های دم به دم
بیادشعری که نشد یه خطِ شم برات بگم
رفتیُ کاری ازدل خسته ی من برنمی یاد
بایدباهاش کناربیام خدابرام بدنمی خواد
بااین که بانبودنت غصه گذاشتی رودلم
امابدون هرجا باشی دوست دارم خیلی زیاد




































-----★-----★-----★-----★-----★-----★-----★-----